سلامم را نمی خواهند پاسخ گفت
سلامم را تو پاسخ گوی
که سرها در گریبان است
اگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت دشوار است
...
نه از رومم نه از زنـــگم... همان بی رنگ بیرنگم
کنون بگشای در اینجا... که من دلتنگ دلتنگم
(اخوان ثالث)
توپ به دستم خورد.
هنوز داور سوت نزده بلافاصله خودم توپ را گرفتم ...
وجلوی پای حریف کاشتم...
نیم ثانیه هم نشده بود که داور سوووووووووووووووت زد...
حریف هم نامردی نکرد...
وتوپ را برداشت و مثل تووووووووپ به سمت دروازه شلیک کرد...
و...گل
...گل
...
دیدم که همه چشمها با تعجب نگاه میکنند...![]()
...و...همراه با سرزنش...![]()
علیرضا طاقت نیاورد وهوااااااااااار کشید:
داور سوت زد؟
آهسته گفتم : نه.
هادی هم از طرف دیگر:
باید توپ را اینجوووووووری......
بندازی تو هوا.......
نه اینکه بذاریش رو زمین.
چند روز گذشته...نه...
سالهاست که می گذرد...
ومن هنوز هم گیج ومبهوتم...
خدایا...
کار من درست بوده یا فکر آنها؟؟؟؟؟
صداقت خوب است یا...
اگر همه دنیا بازی است،
س اینهمه سرزنشها از یکسو...
وسوءاستفاده از طرف دیگر...
چرااااا؟
شما چه نظری دارید؟
حتما نظرتونو برام بنویسید.
اول:
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.
دوم:
عیدتون
مبااااااااااااااااااااااااارک![]()
.سوم:
ادامه مطلب قبلی:
همه جا به لرزه در آمده است...
ناگاه...
لحظه ای...
صدایی گوشخراش...
وپس از آن...
صدایی مبهم...
وچشمانم...
که تا این زمان،
با مشقت...
دیوارهای تیره را...
کم نور می دید...
دیگر هیچ چیز نمی بیند...
وتا دقایقی...
از شدت نور...
به کوری گرایید...
وزمانی می گذرد...
تا به خود جرات می دهم،
که چشم باز کنم...
دیواری شکافته می بینم...
که نور امید بخش را به دیده...
وهوای تازه را...
به عمق جان می رساند...
دیگر خبری از آن ظلمات کشنده...
وآن هوای مسموم نیست...
خوب می نگرم...
وعمیق نفس می کشم...
زمانی می گذرد...
تا از شوق درک نور...
وعطش هوای تازه بگذرم...
و در اندیشه فرو روم،
که چه شد؟
و زمانی می گذرد...
که در تحیر مانده ام...
تا...
تا ناگهان...
ناگهان چهره زیبای تورا...
در مقابل می بینم...
خندان...
اما گریان...
لبخندی شیرین برلبان زیبایت بود...
واشکی جاری ...
از گوشه چشمان درخشانت روان...
چشمانی که با تمام وجود...
با من حرف می زدند...
با چشمانت به من می گفتی که :
خوشبختی من با توست...
با تو...
و هرگز ...
دیگر تو را ترک نخواهم کرد.
دوستان خوبم سلااااااااااااااااام.
اگه دوست دارین این مطلب رو بیشتر حس کنین وکاملا با اون همراه بشین...
یه بار دیگه دو تا مطلب قبلی رو به ترتیب بخونین...
وبعد بیاین سراغ این یکی:
صدایی میشنوم...
درآن سکوت مرگبار...
همانند موجی ...
که از برخورد یک تکه سنگ...
بردل تاریک مردابی خاموش....
ایجاد میشود...
صدایی می شنوم...
چون صدای ضرباتی...
که تیشه آه سوزناک قلبم...
بر ریشه دیوار خشکیده و بی روح....
می نواخت...
آرام...آرام...
صدایی می شنوم...
واین صدا بلند تر و بلند تر می شود...
گویی آه کسی دارد...
دل سنگ دیوار ها را می خراشد...
تاشکافی و روزنی در آن بگشاید...
صدایی میشنوم...
وصدا نزدیکتر ...
و نزدیکتر می شود...
ولرزه بر اندام بلند دیوارهای بیرحم...
و بر دل بیقرار من می اندازد...
از بالا و از پایین صدا می آید...
از چپ واز راست صدا می آید...
و همه جا به لرزه در آمده است...
ادامه دارد.
درسیاهچال جدایی،
همان زندان ترسناکی که به امید خوشبختی تو...
در دادگاه عشق...
برای خود حکم کرده بودم،
پای در زنجیر فراق...
ودست در بند تنهایی،
در وحشت سکوت...
وهوای مسموم تاریکی،
هرگاه که جان برلب ...
وشکیبایی به سرانجام می رسد،
از شکافی که تیشه آه سوزناک قلبم...
در آن دیوار های سنگین و بی رحم باز میکند،
روزنه ای گشوده می شود...
هرچند کوچک...

تا چند نفسی از هوای تازه...
خون امید را ...
در رگهای خشکیده جانم جاری سازد...
هرچند کوتاه...
وچشمان گریانم،
لحظه ای...
به نور دنیای خوشبختی تو...
و بهشت آرزوهایت...
از دریچه آن روزنه ...
نظاره گر می شود...
آنگاه با دیدن خنده های مستانه و دلربای تو...
لبخندی از خوشنودی بر لبهایم مینشیند...
به او گفتم که دوستت دارم،
ودوستش داشتم ،
و دوستش دارم ،
و خواهم داشت
...
و چه خوب فهمید...
که دوستش دارم
...
اما به صد زبان...
در گوش من نجوا کرد
:که خوشبختی خود را...
در دوری از من می بیند
.و من عاشقانه پذیرفتم...
ودشواری فراق
..وتلخی دوری
...وهلاکت در امواج سرکش بیقراری را
...بر دور کردن او...
از خوشبختی رویائیش ترجیح دادم
...
من اورا بیشتر از خود میخواستم
...نه خود را بیشتر از او
...واو را بیشتر از خود دوست داشتم
...نه خود را بیشتر از او
.
تا از من فاصله گرفت
...و رفت
...و رفت
...تا دستهایمان از هم جدا شدند
...وزمزمه هایمان به خاموشی گرایید
...ونگاه هایمان همدیگر را گم کردند
.
اما من
....با دوری دستها
...وسکوت زمزمه ها
...وغربت دیدارها...
هرگز از او فاصله نخواهم گرفت
...ودلم بیشتر از قبل ...
برایش خواهد تپید
...که او در قلب من است
.و دیگر اندیشه بازگشت به گذشته را...
درسرنخواهم داشت
...
تا نکند توجه دوباره او به من...
ذره ای از شتاب او به سوی سعادت بکاهد
...
و من
...از دریچه غربت
...و روزنه تنهایی
...دورادور
...به تماشای خوشبختی زیبا..
ورویایی او...
بسنده خواهم کرد
.
این شعر از خودم نیست...
نمیدونم شاعرش کیه...
ولی از دل من گفته انگار...
یا از دل اون...
یا هردو...
بخونید...
ولی دلتون نگیره...
اینو نوشتم برای خودم...
نمیخوام شما ناراحت بشید...

می رسد روزی که فریاد و فغان ها سر کنی
می رسد روزی که احساس مرا باور کنی
می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خویش
خاطرات رفته ام را موبه مو از بر کنی
می رسد روزی که تنها مانده از من یادگار
نامه هایی را که با دریای اشکت تر کنی
می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی
بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی
می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من
آن زمان احساس امروز مرا باور کنی
می گفت دوستت دارم...
و دوستت دارم...
و دوستت دارم.
نمیدانم...
شاید هم راست می گفت...

گفته بود دوستت دارم...
اما روز قبل از آن...از گرمای سوزان تابستان...
رنجور وپژمرده...
توان لبخندی دلنشین،
وسلامی مشتاقانه برای من نداشت.

می گفت دوستت دارم...
دیروز بود...خوب یادم هست... که باد میوزید...
وغباری به چشم نازنینش نشست...
ناراحت شد...وبامن تندی کرد.

می گفت دوستت دارم...
همین امروز بود...
که خودکار گرانبها ودوست داشتنی خود راگم کرد...
حوصله نداشت...حوصله مرا هم نداشت.

می گوید دوستت دارم...
فردا می آید...سرما و یخبندان همه جا را فرا میگیرد...
وصورت زیبا ولطیفش را خواهد آزرد...
وحتما احساسش نسبت به من سرد و برفی خواهد بود.

وخواهد گفت که دوستت دارم...
ولی روز بعد از آن...که در امتحانش نمره A نمی آورد...
دل کوچک و حساسش میگیرد...
وبا من دعوا می کند تا دل من هم بگیرد...
خووووووب ....ما یعنی با هم دوست هستیم...اینطور نیست؟؟؟؟

گفته بود ، می گفت ، می گوید و خواهد گفت که :
دوستم داشته و دارد و خواهد داشت...
نمیدانم...
شاید هم راست می گوید.
ومن حیرانم که این چه دوستی عجیبی است...
و چقدر با هر سرما و گرما درجه آن بالا و پایین می رود...
راستی تو باشی به این دوستی ادامه می دهی؟

و با عرض معذرت از تاخیرم...
و تشکر از اونایی که توی این مدت بهم سر زدن...
من به نظرم رسید این وبلاگ رو حذف و وبلاگ جدیدی ایجاد کنم....
اگه نظرتون رو بدونم خوشحال میشم...
سلام
من اومدم...
ببخشید دیر شد...
امیدوارم از مطلبی که براتون گذاشتم لذت ببرید:

در دریای طوفانی زندگی،
همچون موج سواران باش...
که هرچه موج ها خشمگین تر
و بلند تر باشند،
آنها را زیباتر زیر پا میگذارد...
و با آنها بهتر بازی میکند...
وبیشتر لذت میبرد.
