تبليغاتX
نم نم بارون
دوباره آمدی (2) پنجشنبه 1386/10/06 18:19

اول:

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

 

دوم:

عیدتون مبااااااااااااااااااااااااارک

 

.سوم:

ادامه مطلب قبلی:

 

همه جا به لرزه در آمده است...

ناگاه...

لحظه ای...

صدایی گوشخراش...

وپس از آن...

صدایی مبهم...

 

 

وچشمانم...

که تا این زمان،

با مشقت...

دیوارهای تیره را...

کم نور می دید...

 

دیگر هیچ چیز نمی بیند...

وتا دقایقی...

از شدت نور...

به کوری گرایید...

 

 

وزمانی می گذرد...

تا به خود جرات می دهم،

که چشم باز کنم...

 

دیواری شکافته می بینم...

که نور امید بخش را به دیده...

وهوای تازه را...

به عمق جان می رساند...

 

دیگر خبری از آن ظلمات کشنده...

وآن هوای مسموم نیست...

 

خوب می نگرم...

وعمیق نفس می کشم...

 

زمانی می گذرد...

تا از شوق درک نور...

 وعطش هوای تازه بگذرم...

و در اندیشه فرو روم،

که چه شد؟

 

و زمانی می گذرد...

که در تحیر مانده ام...

تا...

تا ناگهان...

ناگهان چهره زیبای تورا...

در مقابل می بینم...

 

خندان...

اما گریان...

لبخندی شیرین برلبان زیبایت بود...

واشکی جاری ...

از گوشه چشمان درخشانت روان...

 

چشمانی که با تمام وجود...

با من حرف می زدند...

با چشمانت به من می گفتی که :

 

 

خوشبختی من با توست...

با تو...

و هرگز ...

دیگر تو را ترک نخواهم کرد.

 

 

این نوشته منه...رضارضا رضا  | لینک ثابت |