می گفت دوستت دارم...
و دوستت دارم...
و دوستت دارم.
نمیدانم...
شاید هم راست می گفت...

گفته بود دوستت دارم...
اما روز قبل از آن...از گرمای سوزان تابستان...
رنجور وپژمرده...
توان لبخندی دلنشین،
وسلامی مشتاقانه برای من نداشت.

می گفت دوستت دارم...
دیروز بود...خوب یادم هست... که باد میوزید...
وغباری به چشم نازنینش نشست...
ناراحت شد...وبامن تندی کرد.

می گفت دوستت دارم...
همین امروز بود...
که خودکار گرانبها ودوست داشتنی خود راگم کرد...
حوصله نداشت...حوصله مرا هم نداشت.

می گوید دوستت دارم...
فردا می آید...سرما و یخبندان همه جا را فرا میگیرد...
وصورت زیبا ولطیفش را خواهد آزرد...
وحتما احساسش نسبت به من سرد و برفی خواهد بود.

وخواهد گفت که دوستت دارم...
ولی روز بعد از آن...که در امتحانش نمره A نمی آورد...
دل کوچک و حساسش میگیرد...
وبا من دعوا می کند تا دل من هم بگیرد...
خووووووب ....ما یعنی با هم دوست هستیم...اینطور نیست؟؟؟؟

گفته بود ، می گفت ، می گوید و خواهد گفت که :
دوستم داشته و دارد و خواهد داشت...
نمیدانم...
شاید هم راست می گوید.
ومن حیرانم که این چه دوستی عجیبی است...
و چقدر با هر سرما و گرما درجه آن بالا و پایین می رود...
راستی تو باشی به این دوستی ادامه می دهی؟


