تبليغاتX
نم نم بارون - گرازدوست چشمت به احسان اوست...تودربندخویشی نه دربنددوست

به او گفتم که دوستت دارم،

ودوستش داشتم ،

و دوستش دارم ،

و خواهم داشت...

 

و چه خوب فهمید...

که دوستش دارم...

 

اما به صد زبان...

 در گوش من نجوا کرد:

که خوشبختی خود را...

در دوری از من می بیند.

 

و من عاشقانه پذیرفتم...

ودشواری فراق ..

وتلخی دوری...

وهلاکت در امواج سرکش بیقراری را...

بر دور کردن او...

 از خوشبختی رویائیش ترجیح دادم...

 

من اورا بیشتر از خود میخواستم...

نه خود را بیشتر از او...

واو را بیشتر از خود دوست داشتم...

نه خود را بیشتر از او.

 

تا از من فاصله گرفت...

و رفت...

و رفت...

تا دستهایمان از هم جدا شدند...

وزمزمه هایمان به خاموشی گرایید...

ونگاه هایمان همدیگر را گم کردند.

 

اما من....

با دوری دستها...

وسکوت زمزمه ها...

وغربت دیدارها...

هرگز از او فاصله نخواهم گرفت...

ودلم بیشتر از قبل ...

برایش خواهد تپید...

که او در قلب من است.

و دیگر اندیشه بازگشت به گذشته را...

 درسرنخواهم داشت...

 

تا نکند توجه دوباره او به من...

ذره ای از شتاب او به سوی سعادت بکاهد...

 

و من...

از دریچه غربت...

و روزنه تنهایی...

دورادور...

به تماشای خوشبختی زیبا..

 ورویایی او...

بسنده خواهم کرد.

 

 

 

این نوشته منه...رضارضا رضا  | لینک ثابت |