نم نم بارون
رویای من
سیاهچال
شنبه 1386/09/10 0:50
درسیاهچال جدایی،
همان زندان ترسناکی که به امید خوشبختی تو...
در دادگاه عشق...
برای خود حکم کرده بودم،
پای در زنجیر فراق...
ودست در بند تنهایی،
در وحشت سکوت...
وهوای مسموم تاریکی،
هرگاه که جان برلب ...
وشکیبایی به سرانجام می رسد،
از شکافی که تیشه آه سوزناک قلبم...
در آن دیوار های سنگین و بی رحم باز میکند،
روزنه ای گشوده می شود...
هرچند کوچک...

تا چند نفسی از هوای تازه...
خون امید را ...
در رگهای خشکیده جانم جاری سازد...
هرچند کوتاه...
وچشمان گریانم،
لحظه ای...
به نور دنیای خوشبختی تو...
و بهشت آرزوهایت...
از دریچه آن روزنه ...
نظاره گر می شود...
آنگاه با دیدن خنده های مستانه و دلربای تو...
لبخندی از خوشنودی بر لبهایم مینشیند...
این نوشته منه...رضارضا رضا
| لینک ثابت |

